با وهب نصرانی همراه شوید
زن وهب:اوهوم .در این رزمجامه بیشتر عاشقت شدم وهب
مادر وهب:او را در میانه ی میدان ببینی عقل هوشت را میبرد،مجنون می کند وهب امروز می خواهد در مقابل چشمان تازه عروسش دلبری کند.مر خواهد در میان میدان با صوت مردانه اش لالایی مادر بخواند و شمشیر بچرخاند. شک ندارم امروز شاه پسرم زمین و زمان ،جن و انس وافلاکیان را عاشق کند
وهب:شیرم نکن مادر جان میترسم شرمنده شوم
مادر وهب:تو شیر هستی پسرم من میدانم چه زائیدم
زن وهب:بلدی وهب؟؟
وهب:چه چیز را؟؟
زن وهب:بلدی خوب بجنگی؟
وهب :نه آنقدر که مادر توقع دارد.شمشیر و اسب آبروی هر عربیست،من هم سعی میکنم حفظ آبرو کنم. دشمن هزار هزار است و ما کمتر از صدیم در چنین میادینی ماهر ترین جنگجویان باز نا بلدند در این جنگ فقط عشق کافیست،عشق که باشد دست و شمشیر میداند چه کند.
مادر وهب:گل من خدا ما را خیلی دوست داشته که بر سر راه نوه ی پیامبر قرار داده ، تو یار و یاور دردانه ی زهرایی پس همای سعادت بر شانه ات نشسته ،به مجلس بزم ملکوتیان دعوت شده ای بازیگوشی و بچگی کنی به مهمانی نمیرسی
زن وهب:مادر جان طوری حرف میزنید که انگار آخرین بار است وهب را می بینم
مادر وهب:امروز در نینوا اسماعیل پشت سر اسماعیل به صف ایستاده اند تا ذبح شوند پسر من هم یکی از آنهاست وهب به قربانگاه میرود تا خونش را حنای دستان منو تو کند.
زن وهب:پس من چه خاکی بر سر کنم من که نه پدری دارم نه برادری نه قومی ، کمتر از بیست روز است که عروس شما شدم تنها امیدو عشقم وهب است بی او به چه کسی تکیه کنم؟!
مادر وهب: عروس گلم مباد اشک هایت وسوسه ی شیطانی شوند و پای مردت را بلرزاند ،عاشق سینه چاکی مثل تو مانع خوشبختی ابدی محبوبش نمی شود.
وهب:مادر جان نوعروسم را به تو و تو را به خدای حسین میسپارم قول بده برایش همان مادر دلسوزی باشی که وهب را به ثمر رساند.
مادر وهب:آسوده خاطر باش شیر شرزه زین پس این فرشته ی کوچک همین عروس من است هم یادگار پسر.
زن وهب:به یک شرط به یک شرط راضی میشوم به میدان بروی وهب...
وهب:شرط؟! امروز یاری کردن حسین تکلیفیست که خداوند بر دوش خوبان امت و جدش قرار داده ،بر تکلیف خداوند شرط شروط بستن عین بی انصافیست.
زن وهب:همان که شنیدی وهب شرطم را قبول نکنی شکایت به حسین و خدای حسین خواهم کرد.
وهب:شرطت چیست؟
زن وهب:قول بده قبول کنی تا بگویم
وهب:چه قولی بدهم وقتی که نمی دانم شرطت چیست؟
زن وهب :نترس نترس وهب برای نوعروسی مثل من که می خواهد راضی شود تمام آرزوها و رویا هایش را جلوی چشمانش پرپر کنند حتما شرط وشروطش منصفانه است...
وهب:بسیار خب
مادر وهب: های پسرجان شرطش اراده ای را نشانه رفته باشد چه؟ از او قبول می کنی؟
زن وهب: مادر جان من باید سست اراده باشم که بخواهم اراده ی شویم را بشکنم، یعنی حق ندارم با این سن و سال در آزمونی دشوار از خوشبختی خود با چنگ و دندان حفاظت کنم؟! چه طور تو و پسرت میخواهید ، من نخواهم ؟! شرط من چیزی نیست که وهب را به مهمانی ملکوتی اش نرساند.
وهب:بسار خب بسیار خب قبول
زن وهب: باید قول بدهی چیزی را که در دنیا به من ندادی در عقبا بدهی ،باید قول بدهی که در قیامت من عروس تو باشم تو شویم.
وهب: سبحان الله ! در کجا سیر می کنید بانو؟!
زن وهب:همانجا که تو به شوق وصلش بال بال میزنی.
وهب: دوزخی باشم چه؟ بازهم میخواهی شریکم شوی؟
زن وهب: در های دوزخ بر فدایی حسین بسته است.
مادر وهب: عجب شرطی کردی ورپریده .خب وهب شرط عروسم را قبول می کنی؟
وهب:قبول نکنم چه کنم ، قبول
زن وهب: باید ضامنی بدهی تا خیالم راحت شود.
وهب:چه ضامنی بهتر از شرافتم؟
زن وهب:البته. اما من میخواهم سرورمان حسین ضامنت شود.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
به علت این که سایت مختارنامه بسته شده من عکس مناسب پیدا نکردو نا چار این عکس رو گذاشتم
